محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1153

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بودند . مهدى او را از زندان بيرون نكرد . چون يعقوب را بيرون كرد ، اين حسن بر خود بترسيد كه مهدى او را بكشد . چاكران را گفت : زنهار ، حيلت [ جستن ] كنيد تا مهدى مرا نكشد . آن چاكران بيامدند و از جايى حفره زدند از بيرون زندان و بكندند چنان كه زيد مصلَّاى حسن برآيند و او را از زندان بدزدند . و يعقوب چون از زندان بيرون آمد به سلام حسن همى شدى و با چاكران حسن دوستى داشتى . پس يك تن از چاكران حسن مر يعقوب را از آن تدبير كه حسن كرده بود آگاه كرد ، و آن جايگاه كه مىكندند او را بنمود . و يعقوب پيش وى شادى كرد و هر روز همى شدى و آنجا همى ديدى ، و ايشان به شب آن را همى كندند و به روز دست باز مىداشتند . يعقوب چون دانست كه نزديك آمد و يك شب بيش كار نماند ، برفت و مر حاكم را گفت من مهدى را نصيحتى دارم ، مرا حيلت كن تا پيش وى برى . گفت : مرا بگوى ، گفت : نتوانم گفتن و تأخير بر نتابد . حاكم برنشست و سوى وزير شد و مر او را ببرد ، يعقوب را گفت چه نصيحت است . گفت : جز مهدى كس ديگر را نگويم . وزير و قاضى برنشستند و مر يعقوب را سوى مهدى بردند . يعقوب گفت : من خلوت خواهم . مهدى گفت : مرا از ايشان راز پنهان نيست . يعقوب گفت : مرا هست . مهدى خلوت كرد . يعقوب گفت : يا امير المؤمنين ، بدان كه حسن بن ابراهيم از زندان بخواهد جستن ، و زمين بكنده است و امشب از زير مصلَّى او را بيرون خواهند آوردن . پس مهدى كس فرستاد و آن را بديد و مر حسن را از زندان بيرون آورد و به خانهء يكى از مولاى خويش بازداشت نام وى نصرت ، و بفرمود تا مر يعقوب را صلت دادند . و چون روزگار برآمد ، حسن حيلت كرد و از خانهء نصرت بگريخت . مهدى بفرمود تا او را طلب كنند . يعقوب را گفت : بايد كه بر وى و دليل باشى . يعقوب گفت : يا امير المؤمنين ، ترا بر من كه او را بجويم ، و ليكن اين طلب كردن دست باز دار . و يعقوب را به خويشتن نزديك كرد و او را به هر وقت بار دادى و حديث او بشنيدى . و يعقوب مر او را كارهاى خير بجستى و بگفتى از رباطها و پولها و آبادان كردن مزگتها ، و مر درويشان را نگرش كردن تا مهدى او را دوست گرفت و